سردار شهیـد مهنـدس محمـد طرحچی طوسی

    شهید بزرگ وار، حسین ناجیان ـ هم رزم و هم سنگر شهیــــــــد طرحچی ـ در رابطه با  

فعالیت‌های سیاسی ـ مذهبی وی می‌گوید:

« ... شخصیت سیاسی محمـــد در دوران دانشگاه شکل گرفت. وی از زمــــــان ورودش به دانشگــاه، راهش را انتخاب کرده بود. محمد با ا‌‌‌ستفاده از هوش سرشـــــــارش، توانست تخصص‌های لازم را، در مدت کوتاهی به دست آورد؛ و این تخصص ها را، در اختیار مکتب و انقلاب اش قرار دهد.

       گرچه زمینه‌های زیادی برای محمــــد فراهم بود، تا بتواند مثل دیگــــران، آســـوده زندگی کند، ولی، او، فقط خــــدا، راه امـــام (ره) و انقـــلاب را انتخاب کرده بود.

       در فعالیت‌های ضد رژیم طاغوت در دانشگاه، نقش به سزایی داشت. یکی از خصوصیــات ویژه ی محمـــد، اخلاص اش بود. او، هیــــچ وقت از کارهـــایی که می کرد، برای کسی سخـن نمی‌گفت.  برای همین است که ما، از محمد چیزی نداریم. گرچه شاهـــد تلاش‌های شبانه روزی اش بوده ایم، ولی، او، آثار کمی از خود به جـای گذاشته است؛ که این، نشانه ی اخلاص او ست.

       در زمان تحصیل در دانشگــاه نیز خیلی ها فکر می‌کردند که محمـد، بچه ی سربه زیر و ساده ای ست ؛ و کاری  به  سیاست ندارد.

       ولی، محمد چنان زیرکانه کار می‌کرد، که حتی ساواک که در آن موقع در دانشگـاه، بسیار فعال بود، نتوانسته بود ـ حتی ـ کوچک ترین رد پایی از محمد به دست آورد ... »

       شهیــد طرحچی پس از دانش آموخته  شدن در مهندسی مکانیک، به جنوب کشور رفت؛ او مدتی را، در آن جا به کار مشغول بود. وی در زمان انقلاب، در همه ی راه پیمـــایی ها و تظاهرات شرکت می کرد. در پخش اعلامیه‌ها، شب نامه‌ها و رساندن پیام‌ها سخت کوشا بود؛ و از هیچ نیرویی نمی هراسید.

       با آغاز بهـار پیروزی انقلاب اسلامی در 22  بهمن سال 1357 ،  برگستـردگی خدمات اش افزوده شد.

       با فرمان تاریخی حضرت امام خمینی ( ره )  مبنی بر تشکیل جهاد سازندگی، محمــــــد در فاصله ی کم تر از پنج روز، به جهـــــادگران جهــــاد سازندگی پیوست.

       از همان اوایل ورود ش  به « جهاد سازندگی » ، بچه‌ها به او می‌گفتند: کامپیوتر!

       او، بسیار فنی، مبتـــکر و خــــــلاق بود و کارهای عظیم و پیچیده و مشکل را به راحتی انجام می‌داد. این بود که برای بچه‌های جهاد، مهم  و قابل احترام بود.

       وی، مانند  دوران تحصیل اش در دانشگـــــــاه، همیشه کارهای دشـــوار و پر خطر را انتخاب می‌کرد.

       شهید « نانجیـــــــان » در این رابطه می‌گفت:

       « محمـــــد، الگوی مقاومت بود. هر گاه تصمیم می‌گرفت که کاری را انجـــام بدهد، غیر ممکن بود که آن کار را به انجام نرساند.  هر مشکلی را، از پیش راه  برمی داشت. نشا‌نه‌ی چنین مقاومتی، شهامت و رشادت است؛ و محمد این ویژگی را، داشت. در محمـــد، کلمه‌ی ترس وجود نداشت. در اجرای کارهایی که به او محول می‌شد، و نیز در انجــــــام عملیات مهندسی جبهه، آن چنان رشا‌دت و مقاومت نشان می‌داد، و آن چنان به دشمن نزدیک می‌شد، که صدای گفت وگوی آنان را، از نزدیک می‌شنید!

         گاهی اتفاق می‌افتاد، که دشمن محمد و یاران اش را، از فاصله ی چند متـری به گلوله می‌بست؛ ولی، محمــــد ـ  به خواست خدا ـ جان سالم به در می‌برد.

        محمد در ا‌بتدای جنگ تحمیلی در جبهه‌های جنــــــوب حاضر شد و بخش اعظم کا‌ر مهندسی جبهه را به عهده گرفت. شب و روز، برایش فرقی نداشت. دایم  به کــار مشغول بود. گرچه روز‌های ا‌ول جنگ، در اثر جریان‌های خائنا‌نه ای مثل جریان «  بنـی صــدر خائن » و هم دستان اش، بچه ها ـ در جبهه ـ  مظلوم بودند، ولی، این قاطعیت محمد بود، که می ایستاد با کمبود‌ ها مبارزه و مقا‌ومت می کرد .

        فیـــــلمبرداران بسیاری تلاش می‌کردند، تا فیــــــلمی ازکارهایش تهیه کنند؛ اما، او نمی‌پذیرفت. همیشه می‌گفت : « ما، که کاری نمی‌کنیم . ما داریم وظیفه مان را، انجـــــــام می‌دهیم. کاری انجام نمی‌دهیم که خارق العاده باشد؛ و  به فیلم برداری نیاز داشته باشد... »

        یکی از هم رزمان شهید طرحچی می‌گوید:

         « شهیـــــد طرحچـــی با شروع جنگ، در  جبهه  بود؛ و با حداقل امکاناتی که داشت، تشکیلاتی را در ا‌ستان خوزستان به راه انداخت و بعد از برقراری تشکیــلات و ایجاد دفتری به نام «طرح و برنامه» در جهاد ا‌ستان خوزستان، کارش را آغاز کرد. او، در جهاد ا‌ستان، تنها یک اتاق داشت؛ و از آن اتاق، نیروهای جهــــــاد را، که از اطراف و اکنا‌ف کشور به طرف جبهه  می‌رفتند،  سر و سا‌مان می داد. او، خود، با جهـــــا‌د‌ها ی ا‌ستــان‌های مختلف کشور ارتباط برقرار می‌کرد؛ و آن ها را به جبهه دعوت می‌کرد.

        بالاخره در این امر مهم، موفق شد؛ به گونه ای که « جهــادهای ا‌ستان‌ها » ، یکی پس از دیگری به منطقه می رفتند، و مستقر می‌شدند.

        « جهـــاد‌ » های استــان ها، در ابتدای جنگ ـ بعضا ـ کارهای رزمی می‌کردند. مدت زمـــــــانی که از جنگ گذشت خیلی سریع به این موضوع رسیدند، که جنگ،  به کارهای مهندسی نیاز دارد و این باب را گشودند؛ و کارهای مهندسی در جنگ را، آغاز کردند.

         شهید طرحچی، ضمن پی گیــری کارها، با برقراری ارتباط با دفتـــر مرکزی و شورای مرکزی، سعی داشت که از این طریق، امکاناتی را به منطقه بیاورد و در این کار نیز موفق بود. او با آوردن امکــــانات از مراکز استان ها و تقسیم شان در بین جهـــادهایی که در مناطق و محــــور‌های گوناگون عملیاتی مستقر بودند، شبا‌نه روز در خدمت پشتیبانی ـ مهندسی جنگ جهاد بود.

        در مورد شهید طرحچی، هر چه بگوییم، نمی‌توانیم حق مطلب را ادا کنیم.

        او، مثل آتشفشان بود؛ و با کارها، مثل کوه و دریا برخورد می‌کرد؛ و از تدبیـر و خلاقیت ویژه ای برخوردار بود.

        در مورد هر عملیاتی که در هر محــور انجام می‌شد، ده‌ها طرح و برنامه داشت. در حد مقـــدورات اش و با توجه به استقرار جهاد استان‌ها، به انجام طرح‌هایی که مورد نظرش بود، اقدام می‌کرد.

        او، شبانه روز تلاش و فعالیت می‌کرد؛ و به اغلب محور‌ها سرکشی می‌کرد؛ و با مشکلات و مسایل شان ـ از نزدیک ـ  آشنـــــــا می‌شد؛ و سریعاً در صـــــــدد رفع مصــــــــایب و مشکلات شان بر می آمد.

        ما، در جنگ، از شهیـد طرحچی چیزهای زیادی آموختیم. او،  کم به مرخصی می‌رفت. یک بار، نزدیک به ده مــاه از حضـــورش در منطقه می‌گذشت، و ما اصرار می‌کردیم که به مرخصی برود؛ و به او می گفتیم :  « چرا به مرخصی نمی‌روی؟ »  و او، در پلســــخ می‌گفت: « من، در شرایط فعلی ـ اصلاً ـ به مرخصی اعتقاد  ندارم . در شرایطی که ناموس مان  در گرو حضورمان در جبهه ها و این وضعیت است، و هر روز دشمن منطقه ای از خاک مــــــان را، می‌گیرد، و مستقـــر می‌شود، و هر چه در منطقه داریم، به تـــــــاراج می‌برد، و مردم منطقه را، قتل عام می‌کند، من، هیچ لزومی نمی‌بینم که به مرخصی بروم ».

         این سخنـــــــان ـ در آن شرایط ـ  برای ما، درس بزرگی بود.

         یک سال از حضورش در منطقه می‌گذشت، که هرگز به مرخصی نرفت؛ تا بالاخره پیکر پاک اش را، برای همیشه از جبهه  بردند.

          از ویژگی‌های او، دقت در کارها و پی گیری مستمر و به انجــام رساندن آن ها بود. او به مناطق می رفت و با مسایل و مشکلاتی که آن جا بود، آشنــــــا می‌شد؛ و تا آن ها را، پس از پی گیری،  به نتیجه نمی‌رساند، سراغ کار دیگری نمی‌رفت.

          فرمانده سابق نیروی زمینی سپاه پاسداران در باره ی این شهید بزرگوار می‌گوید:

           « در مورد شما، جهادی‌ها، همین بس، که فرمــانده و بنیان گذار « پشتیبانی ـ مهندسی جنگ جهاد سازندگی » در « عملیات فرمـــــانده کل قوا » ، زمانی که راننده ی لودری را، عراقی‌ها زدند، و تقریبا درگیری در خط مقــدم، تن به تن شده بود، من، ناظر بودم که شهید طرحچی  ـ با توجه به مسوولیتی که داشت ـ  سریعاً  بر لودری ســـــوار شد؛ و شروع کرد به خاک برداری و خاک را، برد؛ و بر روی سنگری که تعدادی عــــراقی مزدور در آن بودند، ریخت؛ و با این کار، عراقی‌ها را در سنگرشان دفن کرد ! »

          شب های پر ستاره ی خوزستــــان، خاطره‌های بسیاری را، از ایثارگری‌های محمد در تاریکی‌های شب و نزدیک خطوط دشمن،  به خاطر دارد. شب هایی که شهیـــــد طرحچی، دستگاه‌های راه سازی عـــــراقی‌ها را، که در میان آب و گل ـ  در نزدیکی خطوط دشمن ـ  قرار داشت،  با شهــامت، به غنیمت می‌آورد و از گلوله‌های دشمن ـ هــــرگز ـ باکی به دل راه نمی‌داد.

          بنا به گفته ی هم سنگران اش در پشتیبانی ـ مهندسی جنگ جهـــــاد ســازندگی، او، نمونه ی کم نظیر و آمیزه ای از فعالیت، نبوغ، ایثار، شور، شوق و عشق به خدا و اسلام بود؛ و در این راه، از بذل جان هم دریغ نداشت.

          در جبهه ی جنـــوب، یاور راستین سپـــــــاه، ارتش و بسیج بود. وی از پیش آهنگان سنگرســـازان بی سنگر بود؛ و در زدن خاکریز و کنـــدن سنگر‌ـ با استفاده از ماشین آلات راه سازی ـ  نقش موثری داشت.

           زمانی که فرمـان امــــــــام امت (ره) مبنی بر شکستن « حصرآبـــادان » صادر شد، محمد به اتفاق چند تن از هم رزمان اش، طرح جاده ی استراتژیک « ماهشهــر ـ آبادان » را، پیاده کرد؛ و در شرایطی که یاران اش تنها پنج کیلومتر با بعثی‌های مزدور فاصله داشتند، این جاده ساخته شد؛ که نقش سرنوشت سازی را در شکستن « حصر آبادان » ایفا کرد.

           یکی از هم رزمان اش، در باره ی ویژگی های اخلاقی و تلاش‌های وی می‌گوید:

           « شهیـــــــد طرحچی، فردی بود که حتــــــی یک بار هم از ایشان خشم، غضب و نومیـــــدی ندیدم.

           درطول شبانه روز، فعال بود. روزها در ستــاد خوزستان به کارهای روزمره ی ستادی می‌پرداخت؛ و عصرها ـ  سوار بر یک خودرو ـ  به سوی سوسنـــگرد و خطوط مقــــــــدم حرکت می‌کرد؛ و شب ها، پشت بولـــــــدوزر یا  لودر می نشست؛ و با راننــــــدگانی که حضور داشتند، به زدن خاکریز،  سنگر و جاده می‌پرداخت. »

           بنا براعتراف هم رزمــــــان اش :

           نخستین خاکریزهایی که در منــــــــــاطق عملیـــــاتی زده شد، به همت شهید محمد طرحچی بود.

           کسانی که محمد را از نزدیک می‌شناختند، هرگز از زبـــــــــان خودش، ذره ای از دلاوری هایش را نشنیدند.

           هنگام حمله‌ و هرگاه که لازم بود، با ماشین آلات راه سازی ، سنـــــگر‌ و خاکریز ایجاد شود، محمـــــــد ـ  با استفاده از موتور سیکلت  ـ  پیشاپیش سپاهیــــان و تانک ها به جولان می‌پرداخت؛ و به رانندگــــــــان ماشین آلات برنامه می‌داد؛ سپس با نشستن بر پشت ماشین آلات، خود ـ  به تنهایی ـ به ایجاد سنگر و خاکریز می‌پرداخت.

           شگفت آور ، آن که محمد، هرگز ـ حتی ـ گوشه ای از این دلاوری ها را، برای کسی بازگو نمی کرد.

           او،  مصداق فرمایش رسول خدا، صلی الله علیه و آله و سلم بود؛ که می‌فرماید: « ما بلغ عبد حقیقه الاخلاص حتی لایحب ان یحمده علی شیء  من عمله الله : ( بنـده ی خدا، هرگز به حقیقت اخلاص نمی‌رسد؛ تا هنگامی که ستایش مردمان را، برای کاری که برای خـــــدا انجام داده است، دوست نداشته باشد) »

           یکی دیگر از هم رزمان اش می‌گوید:

           «طرحچی، همه چیز منطقه بود. به خاطر ندارم که حتی برای یک ساعت ـ با خیـــال راحت ـ خوابیده باشد. تمام افکـــــار وی را، منطقه پر کرده بود. او، دل سوز منطقه بود. ما می‌گفتیم : < تو، عاشق منطقه هستی؛ و به هیچ چیز فکر نمی‌کنی !؟ > ؛ زیرا  در بعـــــــد از ظهرهای گرم خوزستان که کسی طاقت کار کردن ندارد،  طرحچی به منطقه می‌رفت؛  و کار شب را، رو به راه می‌کرد؛ و با بچه‌ها به انجام کارهای برنامه ریزی شده اش می پرداخت » .

           سکوت محمــد با این همه مشکلات و از خود گذشتگی و ایثار نیز خود، نوعی اعتراض و لبخندهای پر معنی اش، نشانه ی به جان خریدن  مشکلات  و سختی ها بود.

           از دیگر هم رزمانش می  گوید :

           « ... شهید طرحچی چند روز قبل از شهـــــــــادت اش، اخـــــلاق و روحیات اش تغییر کرده بود. خنده و تبسم، بیش تر از گذشته بر لبــــــــــانش نقش می بست. حرکت‌ها و برخوردهایش تغییر کرده بود» .

           یک بار در منطقه ی « طراح » ، گویا عملیـــــــات کوچکی بوده که ایشان به همراه راننـــــــده ی بولدوزری ســـــوار بر موتورسیکلت بودند؛ که گلوله ی تانکی به موتورش اصابت می‌کند؛ و ایشان از روی مـــوتور پرت می‌شود؛ بینی و پایش به شدت آسیب می‌بیند.

فردای آن روز، یعنی در تاریخ 12/06/1360 ، من، عازم منطقه ی «شحیـطیه» بودم، و ساعت، تقریبا حدود سه یا چهار بعد از ظهـــر بود، که  او هم می‌خواست با من، به منطقه بیاید.  من با توجه به آسیبی که دیده بود، و جسم اش ضعیف و ناتوان شـــده بود، نگران آمدنش بودم. اما، او، اصرار داشت که بیاید. تا آن که به اتفاق هم راهی منطقه شدیم.

            در ضمن،  به ما گزارش داده بودند، که دو تا لودر در منطقه جــا مانده است. یکی از تصمیمات ما آن بود، که آن لودر‌ها را،  به عقب بیاوریم. بالاخره، راهی منطقه ی « الله اکبـر» و « شحیـطیه » شدیم. وقتی ســـــوار ماشین شدیم، صحبت‌هایی که شهید طرحچی می‌کرد، عجیب بود.  دایم به راننده می‌گفت : « سریع تر برو ! سریع تر برو ! برسیم به منطقــه؛ تا ببینیم چه کارهایی را، باید انجام بدهیم ! » .

            و دایم إصرار می کرد که زودتر برسیم.  اصرارش هم بی جـــــــا نبود. او چیزی را، می‌دید، و به جایی فکر می‌ کرد،که ما، تصورش را هم نمی کردیم.

             به یاد دارم در بین راه،  شهیـدان را، وصف می‌کرد؛ و ازآدم‌های خوبی که به جنگ می‌آیند، و از مردم با اخلاص و ایثارگری که با حداقل امکـانات شان ـ  با آن فقر و بی چیزی شان ـ  باز دعوت امام  را لبیک می‌گویند، و به جنگ می‌آیند. و مکرراً در ارتبــاط با بچه‌های جنگ صحبت می‌کرد؛ تا این که به منطقه ی «الله اکبر» رسیدیم؛ و از آن جـــــــا، به طرف «شحیـطیه» که حدوداً هفت، هشت کیلومتر با محور فاصله داشت، پیش رفتیم. تقریبا هــوا رو به تاریکی می‌رفت، و غـــــروب شده بود؛ که ماشین مـــان در رمل گیر کرد. چون منطقه، رملی بود.  

             پس از بیرون کشیدن ماشین از رمل، با توجه به آتش سنگیـن دشمن، واز طرف دیگر، ضرورت کار، با شهید طرحچی مشورت ‌کردم : « بمانیم یا جلو برویم ؟ »

             بالاخره تصمیم گرفتیم که لودر‌ها را به عقب بیاوریم.

             لازم به تذکر است : شهیــــد طرحچی، در آن موقعیت، که آتش سنگین دشمن زیاد بود، و حتی در زمــــــــــانی که ماشین در رمل گیر کرده بود، و در تاریکی شب ـ دائما ـ طرح می‌داد و می‌گفت : « باید فردا، چند تا تراکتور بیاوریم؛ تا جاده را، مرمت کنیم » .

              چون جای دیگری نداشتیم، بنا به پیشنهاد شهیـد طرحچی، قرار شد آن جا، بمانیم.  در محلی ماندگار شدیم، که بخشی از وسط خاکریز باز بود.  قــرار شد نصف شب، به طرف لودرها و کارهای دیگر برویم. ماشین را در یک طرف، پارک کردیم. ســاعت، تقریباً30  :9 شب بود.  شهید طرحچی گفت : بهتر است که اول، نماز بخوانیم. وقتی من، برای وضو گرفتن آمـــاده شدم، دیدم ایشان، وضو گرفته و برای  نماز آماده است. من، داشتم  وضو می‌گرفتم، که ایشان نماز را شروع کرده بود. در آن هنگام، دشمن، تعداد ی گلوله ی منور به هوا پرتاب کرد؛ و منطقه، مثل روز روشن شد.  بخشی از ماشین ما هم از پشت خاک ریز پیدا بود.

             شهید طرحچی نمازش را، آغاز کرده بود؛ و منطقه هم کاملا روشن شده بود.  من، در حال مسـح کردن پای چپ ام بودم، و  شهید طرحچی در حال قنوت نماز مغرب اش بود، که ناگهــــــان گلوله ی تانکی از سوی دشمن بعثی شلیک شد؛ و درست به شهیــــد طرحچی اصابت کرد؛ و او را محکم به زمیــــــــن کوبید و منفجـــــــــر شد! پای من هم از همان گلوله آسیب دید.

             از پیکر مطهرشهیــــد طرحچی ـ  فقط ـ  بخشی از سر و یک قسمت از کتف راست یا چپ و بخشی از دست اش باقی ماند. تمام اعضای بدن اش، در اطراف پراکنده شده بود » !

              آری، « محمــد » ـ  محبوب دل های تک تک جهادگران و رزمندگان دلیر اسلام ـ  هنگام اذان مغــــــرب،  نمــاز عشق را، قامت بست و با قلبی پاک، به سوی خانه ی دوست، پر گشود؛ و  به ملکوت اعلی پرواز کرد . . .  

              پس از شهـــــــادت اش، « رادیو آزاد » اعلام کرد :

              « فرمـــــــانده مهنـــــدسی جبهه‌های جنــــگ ایــــــران کشته شد » .

             ● تاریخ شهادت : 12/06/1360

منبع : وزارت جهاد کشاورزی

/ 0 نظر / 6 بازدید